کیمیا، خواهران غریب، خانه سبز، اتوبوس شب...
اگرچه همیشه سرم پایین است،
اما دیر زمانی است که رنگین کمان های از نفت درست شده،
در چاله های پر آب خیابان ندیده ام!
لحظه های بی ربط زندگی ام،
که در نقطه شروع، شکل گرفتن،
حالا با یه اتفاق...
شدن لحظه های با ربط زندگی بی ربط ام!
+نقطه شروع!
هرچقدر هم خودت را بسپاری به باد،
یه کوه کوفتی هست که شترق می خوری بهش!!!
+روزهای سفیدم میگذرن و سیاه می شن...
و من خاکستری تر می شم!
گفتی تا کی به پیش پا افتاده های لعنتی دل خوش کنم،
من هم می گویم...(مدتی است که این جرات را یافته ام تا باور کنم)،
ما دچار روز مرگی شده ایم...آری...
روزمرگی...
همه ما!
گاهی می خواهم دستانم را رو به آسمان بلند کنم.
هر آنچه از دوست داشتن در درون دارم را،
ها کنم رو به آسمان.
تا به آن بالاها روند...
چون دوست داشتن هایم اینقدر لطیف و بی خط هستند که ارزششان همان بالاهاست!