تبليغاتX
تمشک


تمشک








 

عقربه های ساعت می چرخند،

و وعده دیدارمان نزدیک می شود،

می شود آیا،

تو را واقعاْ ببینم؟!

 

+یک نفربیاد که من منتظر دیدنشم فروغی رو ترکوندم!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/30 ساعت 10:48 AM  توسط Tameshk  | 


 

نمی دانم وقتی که میدانم،

نمی خواهم وقتی که می خواهم،

نمی فهمم وقتی که می فهمم،

نمی شنوم وقتی که گوش می دهم،

نمی بینم وقتی که می بینم!

نخواهم مرد وقتی که میمیرم،

نجاتم می دهید؟!

یا بروم بمیرم وقتی که نمی میرم؟!

 

+حالا گ* گیجه ای که من تو این دنیا دارم رو گرفتی یا نه؟!

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/10/28 ساعت 10:29 AM  توسط Tameshk  | 


 

چهارشمبه هفته پیش-وختی همه جا به خاطر برف تعطیل عمومی بود!

برنامه کودک-شبکه دو-فیتیله!(نخند...برنامه مورد علاقه من است!).


عمو قناد رو به بچه ها:فردا هم مدرسه های همه نواحی تهران تعطیله!بچه ها با دست و پا خوشحالی خودشونو نشون می دن و از اعماق تهشون داد می زنن هوراااااا!


عمو قناد:البته شادی این بچه ها بیشتر به خاطر اینه که وقت بیشتری دارن تا برای امتحان ها آماده بشن!!

+یکی نیس بگه عمو قناد تو خودت قند و نباتی...خودشیرینی از این بیشتر چرا آخه؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/26 ساعت 9:27 AM  توسط Tameshk  | 


 

سلام!

چیزه...گفتیم در غم ما شریک باشید!

حدود یک ماهی است کسی را یافته ایم!

در شهری دیگر است!

امان از این برف که راه ها را بسته!

و ما دلتنگیم!!

یاد عینک دودی و چتر در چند پست قبل افتادیم!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/23 ساعت 1:1 PM  توسط Tameshk  | 


 

خدایا؟

دیشبم را بخشیدی؟

کفر ها گفتم نه؟!

تو بودی که با گوله برف به سرم زدی و به یادم آوردی...که شاید...من لیاقت این همه نعمت را نداشته باشم نه؟!پس خفه شم نه؟!

باشد دیگر مرا نزن...می دانم!

+ نوشته شده در  جمعه 1386/10/21 ساعت 10:44 AM  توسط Tameshk  | 


 

گاهی اوقات تخیل می ورزیم دنیایمان همچون آینه ای محدب است!

آخر همه چیز خنده دار است!

دنیایمان، خودمان، زندگی مان، عشق مان، درس مان، کارمان...گاهی اوقات فرزندمان تمشک!

آیا کسی هست آدمیان و این دنیا را در نظرمان عوض کند؟...یا این لبخند را بگیرد؟!

به ما میگویید لبخند بر روی لبانتان زیباست...شاید تلاشمان برای لبخند زدن...فقط به سخره گرفتنتان باشد!!

گاهی اوقات خسته ایم از اینکه اینی که هستیم، هستیم...

گاهی اوقات دلمان می خواهد مثل بقیه جدی بودن را از خودمان به خرج دهیم...اما باز با خودمان می گوییم...به کدامین چیز این دنیا جدیتمان را رو کنیم؟!این که همه اش بازی است!!

+به پوچی رسیدنمان حاکی از کودکی مان نبود...

عذاب وجدان گرفتیم...چند خط بالا را دروغ گویی نمودیم...لبخند زدنمان سخره گرفتنتان نبود...اما با خواندن آن خط چه فحشی دادید بهمان؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/10/20 ساعت 9:31 PM  توسط Tameshk  | 


 

رشت-۱۹ دی ماه-پارک محتشم

جای همه ی شما فرزندان گلم خالی بود... 

جشنواره ابن سینا

رستم-جشنواره برف

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/19 ساعت 10:26 PM  توسط Tameshk  | 


برف- سال هشتاد و سه-رشت.

چه کسی می دانست برف تقریباْ سه متر خواهد بارید؟!

چه اوضاع بی ریختی بود!

مامی مان(باز هم)به پایتخت جلوس کرده بود.

محمودی مان کمی تنبل است!

پارو کردن سقف را٬ هی برای فردا می گذاشت!فکر می کرد فردا بند می آید!فردا آمد...برف آمد.روز بعد از فردا آمد...برف آمد٬ دو روز بعد از فردا آمد...اما با برف آمد!سقف شروع به شکستن کرد!...

بله بچه ها!!خاکستری شروع به گریه کردن کرد!طفل بودیم!شب نمی خوابیدیم!قرآن می خواندیم!برق٬ آب٬ تلفن قطع بود!

آیه الکرسی می خواندیم!

و سقف در حال شکستن بود!

از ترس جانمان سه نفری(خاکستری٬ امیلو٬ محمودی!)در هال کنار در ورودی مان می خوابیدیم تا اگر سقف به پایین نقل مکان کرد ما هم زود به کوچه نقل مکان کنیم!!

اما خاصیت تمشکی این پست در این جا معلوم می شود که...

شب بود!ماه پشت ابر بود باز هم!!سه نیمه شب...

محمودی می گفت:خاکستری؟چرا گریه؟این خانه بمباران را طاقت آورده(سال٬۶۵عراق نامرد دقیقاْجلوی کوچه مان را با بمب گلباران کرده بود!)زلزله را طاقت آورده(سال ۶۹)سیل و باران هم که چیزی نبوده!!حالا این برف هم که ...چ...یزی...نی...ست....شترق!!(=این صدای شکستن سقف بود!!که ما با گوشهایمان شنیدیمش!)دیدیم از محمودی خبری نیست!!اما صدایش می آید که می گوید یا زهرا!یا حسین!!فهمیدیم محمودی در کوچه است و صدایش می آید!و داد می زند...بچه ها؟امیلو؟خاکستری؟بیاید بیرون خطرناکه!!

صبح روز بعد...ساعت ۶ صبح...خاکستری از ترس جانش و در ادامه جستجوی خواب راحت و بدون استرس در شب ...با خاک انداز بر بالای بام مشغول روبیدن برف!!

+این هم برف امسال شهرمان در میدان شهرداری مان!آن هم مجسمه میرزا کوچک مان است.

snow in rasht-2008

+برای دوستمان...تی تی یا همان sleeper دعا کنید...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/18 ساعت 3:36 PM  توسط Tameshk  | 


 

شب بود، ماه پشت ابر بود...خاکستری هیچ وقت با کسی توپ بازی نکرد؛

شب بود، ماه پشت ابر بود...خاکستری سر درس انار کتک خورد؛

شب بود، ماه پشت ابر بود...خاکستری در جواب دوست محمودی که به او گفت پدر سوخته، گفت پدرسگ!آن مرد خوشش نیآمد ولی!

شب بود، ماه پشت ابر بود...اول و دوم ابتدایی سوای عشق سال های وبا، زهر مار بود!

+دلمان گرفته بود کمی در این هوای سرد...گفتیم کمی نوحه خوانی کنیم!!

+ نوشته شده در  جمعه 1386/10/14 ساعت 11:43 AM  توسط Tameshk  | 


 

علی (ع)

بزرگترین سرمایه اعتماد به نفس است...

علی جان اگر تمشکمان را هم به این سرمایه اضافه می کردند حل بود همه چی!

 +جدیداْ احساس می کنیم اعتماد به نفسمان زیاد شده!!

دیروز در اخبار شنیدیم تمشک کلسیم دارد!یک وخت ما را نخوریدها!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/12 ساعت 10:45 AM  توسط Tameshk  | 


 

این روزهاآدمهایی می بینیم که برای گسترده کردن social network شان، خود را با طرف مقابل وفق میدهند.

مانده ایم اگر دو تا آدم از همین دسته گسترنده social networkبه هم بر بخورند چه میشود!

+زمستان را به کسی تبریک میگویند؟زمستان را کسی تبریک می گوید؟

باشد ما تبریک می گوییم...

زمستانتان مبارک عزیزکانم!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/05 ساعت 9:53 AM  توسط Tameshk  |