برف- سال هشتاد و سه-رشت.
چه کسی می دانست برف تقریباْ سه متر خواهد بارید؟!
چه اوضاع بی ریختی بود!
مامی مان(باز هم)به پایتخت جلوس کرده بود.
محمودی مان کمی تنبل است!
پارو کردن سقف را٬ هی برای فردا می گذاشت!فکر می کرد فردا بند می آید!فردا آمد...برف آمد.روز بعد از فردا آمد...برف آمد٬ دو روز بعد از فردا آمد...اما با برف آمد!سقف شروع به شکستن کرد!...
بله بچه ها!!خاکستری شروع به گریه کردن کرد!طفل بودیم!شب نمی خوابیدیم!قرآن می خواندیم!برق٬ آب٬ تلفن قطع بود!
آیه الکرسی می خواندیم!
و سقف در حال شکستن بود!
از ترس جانمان سه نفری(خاکستری٬ امیلو٬ محمودی!)در هال کنار در ورودی مان می خوابیدیم تا اگر سقف به پایین نقل مکان کرد ما هم زود به کوچه نقل مکان کنیم!!
اما خاصیت تمشکی این پست در این جا معلوم می شود که...
شب بود!ماه پشت ابر بود باز هم!!سه نیمه شب...
محمودی می گفت:خاکستری؟چرا گریه؟این خانه بمباران را طاقت آورده(سال٬۶۵عراق نامرد دقیقاْجلوی کوچه مان را با بمب گلباران کرده بود!)زلزله را طاقت آورده(سال ۶۹)سیل و باران هم که چیزی نبوده!!حالا این برف هم که ...چ...یزی...نی...ست....شترق!!(=این صدای شکستن سقف بود!!که ما با گوشهایمان شنیدیمش!)دیدیم از محمودی خبری نیست!!اما صدایش می آید که می گوید یا زهرا!یا حسین!!فهمیدیم محمودی در کوچه است و صدایش می آید!و داد می زند...بچه ها؟امیلو؟خاکستری؟بیاید بیرون خطرناکه!!
صبح روز بعد...ساعت ۶ صبح...خاکستری از ترس جانش و در ادامه جستجوی خواب راحت و بدون استرس در شب ...با خاک انداز بر بالای بام مشغول روبیدن برف!!
+این هم برف امسال شهرمان در میدان شهرداری مان!آن هم مجسمه میرزا کوچک مان است.

+برای دوستمان...تی تی یا همان sleeper دعا کنید...