تبليغاتX
تمشک


تمشک








 

سکانس اول-واقعیت

روش /تفکر و اندیشه/راه و مسیر/بُعد و جهتی که میدهیم/طنز و جد/...

هیچکدامش معلوم نیست.

 

سکانس دوم- تفکرات قبل از رویا

به چه پوچی عظیمی رسیدیم!

 

سکانس سوم- در رویا

تمشک میرود...برای همیشه

خاکستری می رود...شاید برای همیشه و یا شاید پهلوی تمشک!

 

سکانس چهارم- در رویا(مدتی بعد)

خاکستری می لرزد...تمشک وجود خواهد داشت...

 

سکانس پنجم...سرما، واقعیت!

پتویمان کو؟

فردا همین مکاشفه را از بهر تمشک خواهیم آورد!و در داخلش می نویسیم!!

 

+تمشک جزیی از وجودمان شده...مسئولیت اش را چه کنیم؟!کمی سنگین است!!

+ تمشک جدیدی گذاشته ایم، چگونه است؟

+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/23 ساعت 7:6 PM  توسط Tameshk  | 


 

چقدر خسته ایم ما...

که هستیم ما؟

یک کسی پیدا شود این تفکرات را از ما بگیرد...

یک کسی پیدا شود خودمان را فراموش کنیم!

دیگر طاقت سنگینی این افکار را نداریم.

 

 

+میدانیم اما...آنقدر امید داریم...که فردا صبح که شمبه باشد باز هم بگوییم نخطه سر خط!

+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/23 ساعت 9:21 AM  توسط Tameshk  | 


 

تابستان:
مامی مان برایمان عینک دودی خرید...هفته ها باران بارید.

زمستان:
مامی مان برایمان چتر خرید...مدت هاست باران نمی آید!

یحتمل ما یالیاقت چیزی را نداریم یا فصل ها را گم کرده ایم!

+آموختن فرانسه را مدتی است شروع کرده ایم، هر خبری که با گویش فرانسوی از تلویزیون پخش میشود، مامی و محمودی با ذوق می گویند...همشهری هات!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/09/19 ساعت 8:25 PM  توسط Tameshk  | 


 

 

-چه آرزوها داشتیم برای تک تک روزهایمان، روزهای عاشق شدن، فیلسوف شدن، نویسنده شدن، بعضی از ساعتهای این روزها کودک شدن، ضمیمه تمام این روزها خندیدن...به هیچ کدام از این آرزوهایمان دست پیدا نکردیم جز ضمیمه و بعضی از ساعتها...اما به چیزهایی دیگر دست پیدا کردیم که در برابر آنها آرزوهایمان کمرنگ شد.

 

=نمی دانیم، حس غریبی است، شاید هم غریب نباشد، خود واقعیت باشد.

در خلال گفت و گوها، لال بازی ها*(!) و حواس پرتیمان، حس می کنیم با منبعی بزرگ طرفیم، منبعی سرشار از زندگی و هیجان و تجربه، سر کارگرمان را می گوییم، شاید از معدود روابط عالی کارگر و کارفرما را خاکستری عزیزتان اختراع نموده باشد!شاید!

و شاید هم خود واقعیت این است:

ما با منبعی بزرگ سرشار از زندگی، هیجان و تجربه طرفیم. می دانیم که اینبار درگیر تفکرات و ذهنیت های ایده آلیستیکمان نشده ایم، می دانیم که برای اولین بار درون رابطه ای فراتر از رابطه های دیگرمان قرار گرفتیم.

حتی فراتر از ایده آل هایمان برای برقراری یک رابطه جدی کاری، و این یعنی زندگی و یا شاید هم نعمت زندگی...که در کنار این رابطه، رابطه های خودمان با دیگر دوستانمان رامیسنجیم و بهتر تصمیم میگیریم...هیجان به آن سو که هیچ نشانی از خستگی در او یافت نمی کنیم و تجربه...همین کافی است بدانید و آگاه باشید...در طی همین دو ماه آنقدر اندوخته داریم که برای یک سال مان زیاد است...

 

*گاهی در برابر او چون لالی هستیم با دو چشم و دو دندان!!

 

 

 +این پست در تاریخ ۱۴ آذر نوشته شده است...منتهی حال تایپش نبود!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/09/18 ساعت 11:19 PM  توسط Tameshk  | 


 

 این پست کمی تا قسمتی خیلی شخصی است!!

دنیایمان بی درو پیکر است...هر کسی می آید و هر کسی می رود، ما اما همه را دوست داریم.در وجودمان همه را دوست داریم.

دوست داشتنمان را بذل و بخشش نمیکنیم برای خودمان است.مال خود خودمان...                            

تصمیم بزرگمان را همانی که چند پست قبل خبرش را دادیم(لا مصب عینهو خبر بی پدر مادر هسته ای کشورمان می ماند، اول خبرش را می دهیم که خبری داریم، بعد از چندی محتوای خود خبر را!!)...داشتیم می فرمودیم تصمیم بزرگمان را به تی تی گفتیم، استقبالش ذوق مرگمان کرد!تصمیم گرفتیم که کل خاطرات دهه اخیر زندگی مان را دور بیندازیم!همه چیز های بد را...یعنی خیلی چیز ها را!

اینگونه زیستن را دوست داریم...کسانی هم که از این دهه اخیرمان خبر دارند به هیچ وجه من الوجوه از این خاطراتمان حرفی به میان نیاورند در جلوی خودمان!

+ما دیشب خواب چیز** را دیدیم ...میدانیم که همین دور و برمان است، در آینده ای نه چندان دور مطمئنیم که به هیکلمان و روحیه مان صفایی خواهد داد...می دانیم قلبمان طاقت ندارد...اما به پشتوانه دوستان تمشکی مان این سکته را رد خواهیم کرد.التماس دعا داریم عزیزکان.

+می دانیم که قرار بود تا ۶ هفته پیدایمان نشود، اما نتوانستیم بدون این خبر و گفتن خوابمان و تصمیمان شما را با اجاق گاز و آق گرگه تنها بگذاریم!

+بعد دور ریختن خاطراتمان و این خواب اخیر، دیگر اسم خاکستری، نیازی نیست!...چه کنیم؟همان خاکستری بمانیم؟...باشد می مانیم. خُب نه سیاهیم نه سفید!!

*می دانیم خاطرات بدمان وجه اشتراکی با شماها ندارد، اما این را هم می دانیم که همه مان خاطرات بدی داریم...بیایید درد مشترکمان را دور بریزیم...!

**

همراه شو...همراه شو...همراه شو عزیز!

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/02 ساعت 2:31 PM  توسط Tameshk  |