تبليغاتX
تمشک


تمشک








 

 

شهرداری رشت

اداره ممیزی و درآمد نوسازی

 

"مردم اقدام کنند و شهر های خودشان را آباد سازند"...(امام خمینی)...(این جمله گهر بار را روی همان برگه درآمد نوسازی نوشته بودندها!)

 

از بچگی مان از روی این دفتر های مشق که پشتشان نوشته بود تعلیم و تعلم عبادت است یاد گرفتیم که باید امام رحمته الله علیه و برکاته! را دوست بداریم!و شاید هم از دوست نداشتنش می ترسیدیم!به هر حال معنی این جمله مرحوم در کتمان نمیرود...میگوییم که خودمان سلط سلط!برویم چاله چوله های(بخوانید چاه یا قنات)شهرمان را پر کنیم؟و یا شبانه به جمع آوری زباله بپردازیم؟ و یا اینکه...بعله خوب شهرمان را آباد کنیم دیگر آباد کردن شهر که شاخ و دم ندارد!آباد میکنیم!تقاطع غیر همسطح(فرهنگستان زبان فارسی را نمیدانیم این کلمه معادل را از کجایشان در آورده اند؟!)در آن میدان که اسمش جانبازان است برویم آجر بیندازیم بالا تا شاید کاری پیش برود نه؟!خلاصه باید اقدام کرد تا شهر آباد شود...حالا چرا فقط شهر؟کل مردم ایران من هم میتوانند دست به دست هم داده به مهر میهن خویش کنند آباد!تا کل کشور آباد شود!گور پدر هرچی سازمان دولتی هم!

 

+راستی تا از این اعصاب خوردگی یادمان نرفته بگوییم که آن مرد ابوالسعید ابوالخیر را هم ترکمنان محترم دزدیدند...البته قبلش فارابی مان را هم به چنگ آورده بودند!قبل آن هم مولوی بود گویا!!چقد گمشده در تاریخ داریم!!

 

فعلا ًدر مرز کنترل نکردن خودمان هستیم زود میرویم تا کاری دست خودمان نداده ایم!!

 

 

+آه دوستان....6 هفته را میتوانید که تحمل کنید نمیتوانید؟به جان خودمان میان ترممان گرفته...سرمان شلوغ است...تا 6 هفته دیگر همه تان را میبوسیم.وقتی که نیستیم نه به گاز دست بزنید نه در را برای کسی که غریبه میباشد وا کنید!! اوکی؟آفرین.

 

"م":بقیه مطالیمان را در آرشیومان ببینید...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/30 ساعت 9:36 PM  توسط Tameshk  | 


 

-صدا:تلاش کن تا دیگران رابفهمی خاکستری...                                                                         +پس چه کسی ما را بفهماید؟!...                                                                                             -صدا:پس خودخواه بمان!خاک بر سرت!!...                                                                           +ممنون که با همین دیالوگ کوتاه از مغز وامانده مان بیرون میروی صدا جان!

+ نوشته شده در  جمعه 1386/08/25 ساعت 2:29 PM  توسط Tameshk  | 



 

دلمان گرفته!تصمیم گرفتیم فعلاً نخندیم! تا بعد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/23 ساعت 10:14 PM  توسط Tameshk  | 



زنک کاسه ای آش کشک با یک تکه نان بیات جلو شوهرش گذاشت و گفت: بگیر کوفت کن! اینو هم با هزار مصیبت تهیه کرده ام.
مردک فکر کرد: پس پول هایی که امروز صبح بهت دادم چه شد؟
بعد دوباره فکر کرد: از تیغ آفتاب تا تنگ غروب کار و زحمت، چیزی که بهت می رسد آش کشک با یک تکه نان بیات. خوب باشد!
زنک کمی بالای سر شوهرش ایستاد تا اگر غرولند راه بیندازد سرکوفتش بزند. بعد که دید چیزی نگفت، گرفت و رفت آشپزخانه از خاگینه ای که پخته بود چشید تا کم شیرین نباشد. مرغ بریانی را که داشت روی آتش جلز و ولز می کرد جابجا کرد، کدوها را پوست گرفت و توی تابه انداخت. عسل و کره را پهلوی هم تو بشقابی گذاشت و ... سفره ی رنگینی آماده کرد. آنوقت پیش شوهرش آمد که آش کشک را با نیمی ازتکه نان بیاتش خورده به خمیازه افتاده بود.
زن گفت: یه دیزی می خوام. زود پا می شی میری از دیزی فروش بازار می خری و میاری.
مردک که هوای خواب شیرین بعد از ناهار به سرش زده بود، پکر شد و زیر لب گفت: نمیشه اینو یه ساعت بعد بخرم؟ تازه این همه دیزی را می خواهی چکار؟ هر روز یه دیزی؛ هر هفته هفت دیزی.
زنک جوابی نداد. به صدای پارس سگی رفت طرف دریچه ای که از طبقه ی دوم به کوچه باز می شد. نگاهی به کوچه انداخت و به کسی گفت: یه کم صبرکن. ذلیل شده هوای خواب به کله ش زده. دارم می فرستمش پی نخود سیاه. خبرت می کنم. در را بست. قیافه ی اخمویی گرفت و گفت:...
ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/23 ساعت 10:14 PM  توسط Tameshk  | 


 

+دهانمان را چی خاکستری؟

-هوم!

+منظورت چیست؟هدفت از این تاپیک چه بوده است؟

ـ هوم!

+میخواستی بگویی دهانمان را سرویس کردند؟

-هوم!!

+دهانمان را باید بشوییم؟

-هوم؟؟

+دهانمان را باید بشوییم جور دیگر باید غذا بخوریم؟؟!!

ـ....!

+ای بی تربیت!...

-بگذار عزیزم از اول بگوییم تو را!...مامی مان چند مدتی است به پایتخت جلوس کرده!تا به دیگرانمان سر بزند!ما تنهاییم با امیلو و محمودی!...موجود وسواسی چه کم از یک چشم دارد؟عرضمان به حضور انور عالی که ما بسی وسواسی تر از این دو عنصر مذکور هستیم!...چه کسی گفته است بین کوران یک چشم پادشاه است؟

اگر دو نکته زیر را در نظر داشته باشید:

کور=غیر وسواسی                                           یک چشم=وسواسی(یعنی ما!)

پس داریم :خاکستری در حد نوکر این دو عنصر نیست!چه رسد با پادشاه!!!

جمله روز:مگر کسی به تو گفته که تو تمیز کن!بشور!!بساب!!!بپز؟!!!!

دهانمان را...گل میگیریم اگر شکایتی داشته باشیم!!

+نمیدانند ما از رجوع مامی مان میترسیم!میترسیم که بیاید و ببیند و به عمق فاجعه پی ببرد و برود و دیگر برنگردد!

+خانه مان را...خانه مان را!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/23 ساعت 10:20 AM  توسط Tameshk  | 


 

درون سرویس نشسته ایم، ذهنمان مشوش است، تفکر می ورزیم...خبر هایی که شنیدیم...ایران تا 4 سال آینده به خارج از کشور بنزین صادر می کند...دوستمان میگفت(بخوانید یکی از حروف الفبا!)داخل ایران تا 4 سال دیگر کسی سراغ بنزین را نخواهد گرفت!
به راحتی میتوانیم  قدم در راه عرصه پیشرفت  بگذاریم...از این ببعد میرویم افغانستان و یا فلسطین!!بنزین قاچاق می کنیم.
این مصادرات!یعنی اینکه در داخل کشور نیازی برای بنزین وجود نخواهد داشت...حال ما این دلایل عدم نیاز را خاکستری وارانه برایتان از خودمان در میکنیم...
تا آن موقع نیمی از جماعت خواهند مرد چون ماشین خود را خودشان گاز کشی کرده اند و گاز کشی خودشان ایمن نیست!
و شاید هم نبوغ خود را از نوع ایرانی بودن ول کنند و راههای جدید برای حرکت ماشین پیدا کنند!
و یا شاید هم کل ایران مجهز به پابلیک ترنسپورتیشن شود و اگر اینگونه شود یعنی اینکه آن نصف دیگری که زنده مانده اند از این وسایل نقلیه عمومی استفاده خواهند کرد و نیازی به ماشین شخصی خود  ندارند!!
و دلیل آخر اینکه درصدی(امیدواریم کم باشد!)از کمبود بنزین دیوانه شده اند و فقط به خواندن وبلاگ خاکستری خواهند پرداخت!!

البته ما خدمت شماها عزیزانمان توهین نمی کنیم ها،خوانندگان ۴سال آینده را عرض نمودیم!
خوب بس است دیگر نبوغمان را در نظریه دادن به فنا نمیدهیم!برویم بدرسیم که ایفتیضاح عقبیم!!!

+بدون شرح:خاکستری؟می یای بریم پارک بانوان بدویم؟...مصطفی و آرش و بقیه هم هستند!

+برای استادی که چندی پیش شرح حالش را گفتیم...مشغول زیر آب زدنش هستیم!!برایمان دعا کنید به ترم 8 دست یابیم!

+آنهایی که عشق کریس دی برگ را دارنداز جمله خودمان:

 بدانید و آگاه باشید ترانه The Words 'I Love Youرا گروه آریان با همکاری خود کریس دی برگ...بقیه را خودتان بروید بخوانید مگر همه اش ما باید خبر بدهیم؟؟!اه!

هم آوایی کریس دی برگ و آریان برای صلح
 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/08/22 ساعت 11:24 PM  توسط Tameshk  | 



 

خاکستری در پوست وبلاگ تمشکی اش نمیگنجداز بس"س" برایش کامنت در کرده!به اتفاق night marishمان تکبیر در میکنیم از خودمان!

برای "س"علت مرگ کفتر کاکل به سرمان این طور تشخیص داده شد:102$!و بیماری...مهلتمان نداد دامپزشکی اش ببریم!
دچار آبی دریای بیکران بودن، یعنی عاشق آبی بیکران بودن و ماهی کوچک، کمی برای این آبی بیکران کوچک می باشد...ما که قانع شدیم اما اگر سوالی دارید می توانید از چیز بپرسید...آخ متأسفانه فوت شده اند!همین سهراب را می گوییم!
"س" عزیز شما همین الآن هم سین هستید!
سر کارگرمان موجود بسیار باحالی می باشد!و ما فکر اخراج شدنمان را نمیکنیم!در محیط کارمان حالی میکنیم حتی!

can3el:پس میهمان مامان را با که دیدی؟

"م":ما کلهم در آزاد راه زندگی میکنیم!

"ش":خاطره چتر بُعد تمشکی ندارد!بُعد بدبختی دارد بی خیالش شوید!(از طرف گرگ پیر)

فیروزه:ممنون

خوانندگان پرشمارم من هم شما را دوست میدارم!ازاینکه برایمان اظهار دلتنگی کردید مشعوف شدیم بسی!اما چه کنیم که کار و درس و غیره نمیگذارند نفس بکشیم!

بخصوص که شرمنده دوستانی هستیم که کتابمان دادند بخوانیم و نخواندیم!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/08/22 ساعت 11:18 PM  توسط Tameshk  | 


 

 

دیروز 5 شنبه بود؟!جان مادرتان دیروز 5شنبه بود؟!

 

دیروز نفت به بشکه ای چن دلار رسید؟!آها همان 102 دلار!و ما گفتیم که خرسند باشیم!

 

دیروز 5 شنبه بود؟5شمبه!به لطف "آ"و"ش"به هیکلمان صفایی دادیم!

و حال میخواهیم از کفتر کاکل بسرهای های!بگوییم!دیشب باران بود!دیشب ما خانه نبودیم...به خانه مراجعت که کردیم، ازدر حیاط آمدیم درون!بعدازظهرش فیلیم ترسناک دیده بودیم که کلاغها هرجا بودند اون آدم بده که همرو میخورد هم آنجا بود!

+اوه خاکستری شما که ظرفیت ندارین چرا؟آخر چرا؟!

امیلو خانه نبود،رفتیم ته حیاط چون داشتیم منفجر میشدیم!!ناگهان...ناگهان؟

+بگو خاکستری جون به لبم کردی لامصب!!

ناگهان چیزی سیاه بالای سرمان معلولانه به پرواز در آمد!نه خیر!عمراً فکرش را بکنی که ما ترسیدیم!عمراً جیغ هم نزدیم!نه خیر!ما فراموش هم نکردیم که در حال انفجار بودیم که!

اولین نگاهمان به بالای پشت بام چسبید!منتظر روحی، جنی بودیم که بیاید ببردمان!شاید از حرص 102 دلار راحت میشدیم!اما نه!

آن طفلک کبوتری بیش نبود!

+الهی بمیرم براش ننه!

خیس خیس!اورا با چنگال خود گرفته...دون و آب داده!درون جعبه کفش امیلو گذاشته!با سشوار پرهایش را شیفون کرده و شب را خوابیدیم!او را کنار بخاری گذاشتیم!شب هی خواب میدیدم فردا کفتر کاکل بسر را به پرواز در خواهیم آورد...هی خواب می دیدیم!

خواب 102 دلار را دیدیم!102 دلار را با 250 تومن خودمان مقایسه فرمودیم!!!!

صبح بلند شدیم تا با دستان قادر خود کفتر کاکل بسر را بپرانیم وسط آسمان...

روحش شاد!کفتر کاکل بسرمان های های شد!

شاید به خاطر 102 دلار مرده باشد!

و ما حالا دلمان گرفته است!به خاطر اینکه از کفتر کاکل بسر ترسیدیم!و به خاطر حرصمان برای 102 دلار!خاک بر سرمان که چشم نداریم مال مردم را ببینیم که هر روز بیشتر میشود!

 

برای سلامتی روح کفتر کاکل بسرمان و عزیزانی که با 102 دلار کیفور خواهند شد....صلوات!

 

+دیروز ۵شنبه بود!

+ نوشته شده در  جمعه 1386/08/18 ساعت 8:23 AM  توسط Tameshk  | 


 

وقتی خاکستری کوچک بود:

گفتیم بنویسیم از کودکی مان!کودکی مان عشق بود و تنهایی، بازی با سه چیز:پنبه، پر و آب!

با چه چیز هایی بازی می نمودیم!کودکی مان عبارت بود از مچ دستمان با همراهی سه آستین چرک و همیشه خیس که درز آستین وسطی همیشه باز بود و نخش آویزان!

اما...اما...عشق مان در روزهای جمعه، موقعی که شبکه یک فیلم های سینمایی از خود در میکرد اتفاق میافتاد...چیز لوزی مانند متحرکی همیشه در صفحه تلویزیون ظاهر میشد که از طیف سبز تا بنفش تغییر رنگ می داد...درون لوزی نوشته ای بود...بعد ها که بزرگ شدیم و سواتمان کشید فهمیدیم که نوشته این بوده: "به گیرنده های خودتان دست نزنید، اشکال از فرستنده است!"...همان موقع بود که از زیر چشم مادر محترمه دودر کنان به طرف حیاط میجهیدیم...به بهشت میرسیدیم!شلنگ آب!شیر آب را باز کرده و آب را با انواع باران و آبشار...از شلنگ بیرون می آوردیم!...زندگانی بود!بچگی مان توام با کله ای بزرگ با موهای بور فرفری،  همیشه پیشانی مان کبود بود!نمی توانستیم(و هنوزهم نمی توانیم)کله مان را کنترل کنیم گردنمان طاقت ندارد...کله مان سنگینی میکند...

بچگی مان یعنی چوب خوردن از مامی در هوای سرد زمستان..."حالا من چه طوری لباستو خشک کنم؟!"...

بچگی مان یعنی بخاری نفتی...یعنی نارنگی سبز با برگ...مداد شمعی ژاپنی...خانواده دکی ارنست...یعنی مسابقه محله...نقاشی فرستادن برای تلویزیون و پخش نشدنش!حسادت، وقتی که بچه های بزرگتر مهره های منچمان را بر میداشتند و بازی میکردند و ما را داخل آدم که چه عرض کنیم هویجمان هم نمی تصوریدند!و ما هم مهره های منچمان را داخل چاه حیاطمان انداختیم!!وه که چه زیبا بود این کار!

 

بچگی مان یعنی تیرکمونی، سنگی، چماقی، *نوری!!بچگی مان یعنی بمب باران، زلزله، سیل و عشق سالهای وبا!و این یعنی عشق مان!

+ *مامی، از پایتخت!!!برایمان باغ وحش خرید(بیسکویتش را نمی گوییم!)چهار تا آدم اولیه درون باغ وحش مان بودند.دست یکی تیرکمان، دست یکی چماق، دست یکی سنگ، دست یکی چاقو!و ما این فکر را از خودمان در کردیم که تمساحه و قوهه!و زرافهه!! با اسبه از چاقویی، چون چاقو دارد خواهند ترسید!و اسم چاقویی را به نوری تغییر دادیم!در ذهنمان چاقو خیلی خطرناک بود گویا!

 

+دلمان ییهو برای نوری تنگید!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/16 ساعت 10:21 PM  توسط Tameshk  | 


 

بسیارها سفر کردم و رفتم بی تو، بی تو...!بدانید و آگاه باشید که سوژه این ترم اتفاق افتاد!

آیا خاکستری عاشق شده است؟نخیر....

آیا خاکستری حقوق این ماهش را دریافت نموده است؟!...آن هم نخیر!!

آیا خاکستری دیگر درسش گرفته و درسش را میخواند؟پوف!!!

چقدر طنزناک بود وقتی خاکستری و دوستانش "گ" و "ح" بدنبال سرویس میدویدند!...

+خاکستری جان شما چه کردید با روده خودتان؟!

-ما رفتیم داخل سرویس در مرز انفجار از آدمیزاد...تا خواستیم رویمان را برگردانیم و به دوستانمان بگوییم که این درون دریغ از جاست...در سرویس مان بسته شد...جل الخالق!راننده تکمه میزند سرویس درش بسته میشود!علاوه بر عوامل فن آوری اطلاعات در کف کنتلر!!از راه دور هم مانده ایم!!...ما کلهم لای در سرویس ماندیم! و مینالیدیم...اه اه!وایسا "دنیا"...ببخشید "آقا" من میخوام پیاده شم!اما در آن ازدحام کو گوش شنوا؟(با گوگوش اشتباه نشود ما ابداً از چیز های غیر مجاز سخن نمیگوییم!)خلاصه ما ماندیم و دو دوست نامردمان که از فرط خنده چشمهایشان دریایی از اشک شده بود آن بیرون!!ما صورتمان را چسباندیم به شیشه و می گریستیم از خنده!!و خدا آفرید و آفرینش او انسانی بود...و خدا آفرید مان تا تمام عمرمان از اسکولیت خودمان قهقهه در کنیم!!

+نتیجه اخلاقی این خط آخر:بخند بروی دنیا/دنیا بروت بخنده!!!

+از دیگر دوستان"ش"، ما را بسیار خرسند کردید ...ایشان فرمودند تمشکمان کلهم شخصیتی مطابق با خاکستری دارد!هرچقدر سیکریت بازی در آوردیم باز هم لو رفتیم!از این ببعد لفظ خاکستری را از قلم انداخته و گرگ پیر را نثارتان خواهیم کرد!

-دیگر دوستان بدانند و آگاه باشند که همانا گرگ پیر لقبی است که وقتی لنگمان مریض بود دچارش شدیم!

+از بسیاری نظرات خوانندگان محترم خرسندیم!و در پوست خود جا نشدنی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/16 ساعت 6:21 PM  توسط Tameshk  | 


 

آه...دل خاکستری هم میگیرد!....عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند /کافر عشق بود گر نشود باده پرست !
یاد او افتادیم...چیزرا میگوییم...خط خوبی داشت...برایمان می نوشت...یاد کاغد سفیدی افتادیم که با جوهر سیاه همین بیت شعر بر روی آن نوشته  شده بود...کاغذ چند سالی بالای سرمان بر روی دیوار خودنمایی میکرد...چه چیز ها که از نگاه کردن به آن(به کاغد را میگوییم!)به  هم نبافتیم!آه...دلمان گرفت!دلمان برای خودمان سوخت...می خندیم وقتی که گریه مان می گیرد...شاید شاد زیستن همین باشد!نمیدانیم!

چه عادت ها که خودمان را مجبور به ترکشان کردیم...مرضش هم شد دلتنگی برای خودمان!

+در حال حاضر هم اجازه دادیم این یکی برایمان خودنمایی کند:دچار یعنی عاشق و فکر کن که چه تنهاست اگر ماهی کوچکی دچار آبی دریای بیکران باشد!

+تصمیمی گرفتیم...حالا تا بعد...اگر بچه های خوبی بودید با شما در میانش میگذاریم!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/08/15 ساعت 10:59 PM  توسط Tameshk  | 


 

 

ما سرکارمان هستیم، به سرکارگرمان میگوییم  جمله ای برایمان بگوید...میفرمایند:

زندگی در صدف خویش گوهر ساختن است...

 

 

ما با سرکارگرمان خیلی دوست شده ایم، در خیل عظیم تجربه های خودمان و سر کارگرمان غرق شده ایم(هرچند در برابر او حرفی برای گفتن نداریم)...چگونگی سازماندهی کردن تجربه های تازه بدست آمده مان بماندبه کنار...نمیدانیم راهمان چه بوده و چه میخواستیم دنبال کنیم!باز هم در همان هزار راهی تودرتوی مخوف گرفتار شدیم!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/08/13 ساعت 2:8 PM  توسط Tameshk  | 


 

هوا بارانی است...ما سرمایی هستیم...خیابان ها پر از چاله است، در چاله ها آب است...خیابان جایی است که از آن ماشین رد میشود...ماشین راننده دارد...راننده ما را نمی بیند...راننده٬ رانندگی که چه عرض کنیم پرواز میکند...اما از روی چاله ها نمیدانیم چرا پرواز نمیکند!

ما چتر داریم...که باران بر سرمان نخورد البته...راننده با ماشین می آید...راننده به چاله میرسد...ما چتر را ناخودآگاه پایین می آوریم البته نمیدانیم چرا!ما یک پایمان را بالا می آوریم آن هم نمیدانیم چرا!ما به این نتیجه میرسیم که نمیشود دو پا را همزمان با هم بالا برد!یک پایمان بالا ٬ دستمان با چتر پایین....چترمان بسان سپری است برای ساق پایی که هنوز بر روی زمین برجا مانده!حالت چهره مان هم منبعی برای هر مطلب طنزی!آب را شناور در هوا می بینیم ... باز هم نمی دانیم چرا!مگر این نیست که آب از هوا سنگین تر است؟!نه نمی تواند باشد الان نمی تواند باشد!...درگیر تخیلات شاعرانه مان البته باز هم از نوع خاکستری وار هستیم...نمیدانیم چرا سرمان ییهو!! میخیسد!ببخشید خیس میشود!

+مگر چتر بالای سرمان نداشتیم؟

-داشتیم خاکستری جان...

+اما چتر را پایین گرفته بودید...چرا پایین گرفته بودید خاکستری؟

-آخر فکر میکردیم بر روی پایمان میریزد!

+چی بر روی پایتان میریزد؟

ـآب خاکستری!چرا مشنگ میزنید؟!

+آب کجا بود؟

-درون چاله!و راننده  (ببخشید بی ادبیمان را٬ اما حتما باید بگویم)بیشعور از روی آن پرواز نکرد...(خدا را شکر خاکستری نپرسید مگر خیابان چاله دارد؟!!!)

+مگر راننده پرواز میکند؟

-بعله...راننده در اینجا پرواز میکند...راننده وختی در هوای بارانی در ژیان هم حتی نشسته باشد نسبت به جماعت بیرون از ژیانش این احساس را دارد که در کمری(فتح به کاف و میم=تلفظمان اینگونه است!)نشسته است...اما تا آنجایی که مغزمان فرمان داد ما چتر را پایین گرفته بودیم تا پایمان خیس نشود!آخر فکر میکردیم سرمان خیس نخواهد شد!همه جایمان خیس شد الا همان زاویه ای که چتر را گرفته بودیم!!!

هوا بارانی است...ما سرمایی هستیم...ما تمام مسیر منزل تا محیط کارمان را لرزش داریم!!

 

 

+و...یک روز بارانی!

+ما برای تایپ کردن آنچه که  در عرض ۱ ثانیه اتفاق افتاد ۳۰ دقیقه وقت صرف کردیم و این یعنی وقت طلاست!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/08/13 ساعت 2:8 PM  توسط Tameshk  | 


 

براستی چه زیباست که کامنت دونی مان!سیر صعودی دارد!!

آبتین ما آخر هفته معمولا در کوه و کمر به سر میبریم!و دسترسی به اینترنت نداریم!

عاطفه -به سمیه رجوع شود!

به زودی میاییم و پست از خودمان در میکنیم!

+ نوشته شده در  شنبه 1386/08/12 ساعت 7:28 AM  توسط Tameshk  | 


 

امیدواریم حالتان خوب باشد!خوب هستید انشالله؟!مامان بابا چه طورند؟!همه خوبند؟خودتان خوبید؟عاطفه جان چه طورن؟!سمیه جان خودت خوبی؟!اینارو  ولش حال اصلی خودت خوبه؟!!!

 

خوب برویم سر اصل مطلب!!دوستی داریم که درعین ظرافت، دارای ضخامت شدیدی در روحیه خود است!دوستمان خیلی چیز در زندگیش داشته! ما او را دوست داریم، و اینکه در طی نوشته ای در جایی برایمان همان جمله را نوشته بود...ما دلمان گرفت...اما بعدش خوشحالمان کرد!چون اصلاً از طرف توقعی نداشتیم!!! و از خودمان خرسندی در کردیم!!!

 

+چیز همان مشکلات زندگی است که دوستمان در چیز زندگی مثل چیز* گیر کرده است!!برای دوستمان دعا می کنیم!!این چیز* دومی هم که طفلک دوستمان است دیگر!!

 

+"آ" و "ش" هم جزئی دیگر از دوستان خوب و مهربانمان هستند!

برای آنها هم پستی خواهم آمد...اسمهایشان را حفظ کن بعداً ازتان خواهم پرسید!باشد دخترم؟!

 

+برای دوستانی که در روابط من و بانو سمیه رشک میبرند!!به کامنت دونی در پست قبلی رجوع کنند  نخطه سرخط!...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/08/10 ساعت 5:28 PM  توسط Tameshk  | 


 

 

دوستی داریم نازک و ضخیم، ابریشم و کتانش فرقی ندارد، دوستش داریم همانطور که "ش" و "آ" را دوست داریم، شاید هم دوست داشتن اش، نوعش فرق کند نمیدانیم! می خواستیم بگوییم که دوستمان در جمله ای نوشته بود"هر چقدر ظاهرت را درست کنی توقع دیگران از تو بالا می رود!"...چه خرسندیم که برای ما اینگونه نبود...ما دوستمان را دوست می داریم!!

 

+بیایید برای دوستمان دعا کنیم تا مثل چی در گل گیر نکند!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/08/10 ساعت 7:27 AM  توسط Tameshk  | 


 

همایش تعدد زوجات:

بی نظیر،بی همتا،اعجاب انگیز،واتو واتو!!

عوامل:همسر محترم دکتر "د"، از بس از خانواده محترمه تعریف شد به وسیله خود زوجه محترمه استاد "د" ٬دهانمان آب افتاد!استاده(این ه،نشانه مونث است و هیچ اعتبار دیگری ندارد!)سنگ فرزندان محترم را خیلی به سینه میزدند!فرقی ندارد مصمم شدیم به خواستگاری هر 4 تایشان برویم برای خودمان!!

بانوی مذکور گاف های افتضاحی در حد انفجار سالن های تالار میدادند!گاف هایی که باعث شد خواهران محترم دانشجو کمی بیشتر از آنچه که باید در صندلیهای خود فرو بروند!

با شرکت در این همایش احساس کردیم دچار دلتنگی اساسی برای زمانی که آدمهای بد بد که کارهای بد بد میکردندرا سنگسار میکردند، هستیم!!آخ!یادش بخیر چه دورانی بود!

از قضا آخوندی هم آمده بودند که نقش چغندر را هم ایفا نکردند!اولاً در زمانی که استاد محترمه در مقام مشاور البته، صحبت مبکردند ایشان خواب می دیدند!دوماً نداریم!سیماً در زمان پرسش و پاسخ، از بسیاری نکات در پاسخ های ایشان دچار خودشیفتگی حاد شدیم!

برو بچز حقوق حلالشان باد این همه علم مجانی!!

 

دیگری هم فردی دیگر بود(طبعاً!)که زیاد در نخ ایشان نرفتیم!حوصله خاکستری، وسط کار سر رفت و بوفه را بر قرار ترجیح داد!

 

و اما سوال هفته:چرا زنان،خودشان،خود خودشان،باعث میشوند که وارد شوند در زندگی مردی که، میدانند،فردی از جنس خودشان،همسر مرد محترم است؟!واقعاً چرا؟!ای زنان خجالت بکشید!

 

+این سوال توسط آخوند محترم مطرح شد!

+گفتیم مطلبی هم بیاییم درباره پرزیدنت محمود:پیشنهاد جدید ایشان یا همان توصیه به پوتین مبنی بر "تو هم سفر استانی راه بنداز حالی به حولی"را شنیده اید؟!حالا که شنیدید!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/08/08 ساعت 7:48 PM  توسط Tameshk  | 


 

گفتیم کمی دلتان را بسوزانیم!سر کارگرمان نیامده و ما با اینترنت پر سرعت حال میکنیم!!!

عوامل علم و دانش در برقراری ارتباطات از چه چیز پرسرعتی استفاده میکنند ها!اینجا بهشت است کلیک میکنیم منتظر نمیمانیم!!باشد همیشه در همین بهشت باقی بمانیم حتی اگر حقوقمان به صد تا تک تومن تقلیل یابد!!!

آمین یا رب العالمین!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/08/08 ساعت 7:28 AM  توسط Tameshk  | 


 

کمی از استعدادهای شخصی میگویم که شایعه شده استاد است٬استاد معروف دانشکده ...محبوب در سایت کلوب!مرتبط با آسمان در شب!کمی حزبک!کت و شلوار تمیز کفش خاکی اما!تیک زدن هنگام حاضر غایب کردن=کر کر خنده!کمی بی تربیت ....اما شاخصه اصلی استاد در سوادشان است!و چه زیباست که او استاد زبان انگلیسی است و با تلاش های مکرر ِ و صد البته صبر جمیل ما بدبخت ها ِسعی در حرف زدن به زبان انگلیسی دارد!

زین پس به جای واژه های نامانوس

The painting of Mona Lisa

بگویید:

The TABLO of Mona lisa!

هروقت یکی از شاگردانتان پرسید:

Would you plz spell that word ?

بر روی هوا با انگشت بنویسید!و به شاگردتان به حالت پرسش گونه توامان با عصبانیت  بنگرید تا خود شاگرد دستش بیاید که "گ* خوردم سوال نمودم!!".

 

اگر شما حساس به این هستید که شاگردانتان سر کلاس نخندند و فضولی نکنند و تیکه نپرانند به جای واژه های مستهجن غربی باید بگویید:

Don't KHANDE! Don't FOZOLI! Don't TIKE!

آدم کمی یاد پرزیدنت محمود میافتد که در همین بریتیش کلمبیایمان میگفت :One more daghighe!!

+با امکانات دانشکده اعم از استاد و غیر استاد چه سبزیم ما!(استاد٬استاد رشته ادبیات انگلیسی هستند)از سبز به بنفش تغییر رنگ میدهیم!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/08/08 ساعت 7:24 AM  توسط Tameshk  | 


 

سالهای دور،دوم دبیرستان که بودیم با خود می گفتیم اگر نویسنده شویم هم بد نیست ها!کمی میخندیم!!جمله ها میساختیم، از سری جمله هایی که بزرگان میگفتند!روزانه خودمان را کیفور میکردیم و همراهان و نوچه هایمان را مجبور به کیفور بودن!!از آن دست جمله ها زیاد است!!خنده دار ترینشان ترکیبات ملکولی قفل و کلید است!:"دنیا پر از کلید است اما من قفلی نمیبینم"!

+هیچ یک از نوچه ها(خدایمان ببخشاید،اگر نوچه ها بدانند نوچه خطاب شدند عمه های مربوطه بکلی در پل صراط مستفیض خواهند شد!)جرأت این را نداشتند که بگویند ضمیر "من" و شناسه "م" در نمیبینم به که برمیگردد!(مصداق کامل برو گم شو تو هم آدمی؟!) .

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/08/07 ساعت 2:57 PM  توسط Tameshk  | 


 

نیمه بیو گرافی ۳!

بلوتوثمان تمشک بود،وبلاگمان چیز دیگری بود،پارسال هم مینوشتیم اما حذفیدیمش!جمعه نقل مکان کردیم...تولدمان به جمعه تغییر یافت....4 آبان الحرام!تولدمان مبارک!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/08/07 ساعت 2:55 PM  توسط Tameshk  | 


بیو گرافی شماره ۲!

زندگی روزانه ما شده این:

البته شب که خوابیدیم و صبح بلند شدیم بعد:

با سرویس دانشگاه میرویم سرکار،آقای مودب و با حیایی سر کارگرمان است،از ما دیرتر میآید ولی.محل کارمان جزئی از کل ایران است.حکایت لباس جدید پادشاه  اینجا هم برقرار است ،  همه به چیزی که میدانند اقرار نمیکنند!(مااز خودمان این دانستن را داریم که باید به جای همه، هیچ کس را میآوردیم و بالطبع نمیکنندرا به نمیکند تغییر میدادیم!میدانیم!!)کار دانشجویی پیدا میکنیم، چقدر در پوست خود گشاد میشویم؛ ساعتی ۲۵۰ تومان!!بعله!۲۵۰ تا تک تومان!!گاهی از آنور بام میافتیم!از بی پولی بدمان نمیاید چیز جالبی است!با آن اخت شده ایم!دانشجوییم دیگر!اما سربار بودن بر والد و والده محترمه کمی سخت تر از قبل شده!

آخر ما مشتاقیم عوامل بدنیا آورنده مان کمی مادام موسیو وار به مسافرتی بروند!...

واما دیکته های سرکارگرمان برای نوشتن نامه های اداری!برادر محترم از بس انگلیسی خوانده ایم، هامش رانمی فهمیم!با تنخواه و مصوبه و رونوشت و ابلاغ رابطه ای نداریم من اکنون با yours,due to,date, Dear Sir,سروکار دارم!عزیز دل برادر بنده خنگ نیستم گروه خونم عوض شده!

 

و بعد کلاس های اساتید محترم شروع میشود....فردایش دوباره سرویس، سر کارگرمان، نامه، کلاس، سرویس، راه برگشت خانه، خواب...خداراشکر میگوییم هفته هشت روز نیست!

 

پروژه ها داریم، درس ها داریم، انباری از لغت حفظ نشده و انباری از قواعد یاد گرفته نشده!

 

شمار دوستان زیاد است، بعد از شروع به کار کردن پایمان(به مدت 30 روز بستری بودیم-من وپایم-)، به تعداد معدودی سر زدیم و شمار معتنابهی باقی مانده، با این حالت وامانده و ساعت های کم بیکاری چه کنیم؟!

آه!... از سری قصه های سرافکنده کننده هم ماجرای عشقولانه ای است که ناخود آگاه درگیرمان کردند...یکی نیست بگوید نونت کم بود دونت کم بود؟!(آیا من از فرط خستگی خواب هستم؟این اصطلاح کلمه ای به نام آب نداشت؟!)به طرف بگوید عاشق شده ای؟!مگر من وحشی ظرفیت دارم؟!

 

خدایمان به دادمان رسید، اما به گونه ای که همه عشق هایمان از قبل تا حال!با هم پیدایشان شد!اوضاع از این مضحک تر؟!به خاکستری بودن خود ادامه میدهیم و آب پاکی را بر دست همه شان میریزیم!

تجرد هم نعمتی است به والله!

 

اما زندگی خاکستری ادامه دارد چون راهروی دانشکده همچنان ذوق شدید ترم یک بودن را در او بیدار میکند!او هست پس زندگی میکند و شاید هم برعکس!

 

دعای امروز:خدایا در ماجراهای عشقی خاکستری او را عاقبت به خیر کن تا شاید فارغ التحصیل شود!

 

+دوست عاشق جغور بغورمان سعی در نمایش کشف تازه اش به پدر گرامی را دارد....باشد که از این به بعد با پدر محترم برویم!آمین یا رب العالمین!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/08/06 ساعت 8:20 PM  توسط Tameshk  | 


بیو گرافی خاکستری(۱)و جغوری بغوری چند!

۲۲سال سنُ ما به پارک شهر میرویم و سفینه مینشینیم!ما جیغ در میکنیم.گوش ملت را از زندگی سقط میکنیم و پا میکوبیم!!فلسفه ترسیدن را نفهمیدیمُ گفتیم به فکرمان کمی حال بدهیم!و ذهنمان را ذوق مرگ کنیم:آری تو خواهی ترسید اگر اون چرخ و فلک بزرگه تو لندن را بنشینی!!!اما مغزمان از فرط کلاس مزمن پُکید!من پارک شهر هیجان زدا نمیخواهم!

و برمیگردیم سر زندگانی خودمان....ایران-رشت!

دوستانمان را دعوت میکنیم-شاید هم از پشت خنجر زدن باشد نمیدانیم!-به خوردن روده های گوسفند و گاو!او را نمیدانم اما من عاشق هر چه غذای چرت هستم!گویا او هم عاشق شده است!مبارکش باشد ما که بخیل نیستیم جغور بغور شهرمان را به همه ایرانیان!!معرفی خواهیم کرد!

یانگوم کماکان ادامه دارد!نه اینکه طرفدار باشیم ها نه در راستای یانگومیزه شدن ملت میگردیم اما.میخواستیم بگوییم مین جانگوی بدبخت خشک شد!

صد فیلم حالی میدهد...زندان گویان!دیوانه شدیم از پس استیو مک کویین را در حال فرار دیدیم!

+تیتراژپایانی پاپیون زنی به فرانسه میخواند....البته ما گ* گیجه میگیریم و اختیار از کفمان میرود....فیلمی که خودم دارم همین آهنگ قطع و وصل میشود درونش!کسی نمیداند در کدام سولاخ این اینترنت میتوانیم همچه چیزی دی ال کنیم؟!

+بستنی در هوای سرد میچسبد ها!از این دوست تازه عاشق شده مان یاد گرفتیم که سرما گاهی هم دلچسب است!

+آیا زمان گذاشتن این پست حاکی از سحرخیزی خاکستری دارد؟

+ نوشته شده در  شنبه 1386/08/05 ساعت 7:49 AM  توسط Tameshk  | 


 

شرایط ت*می ای  که غرق در آن هستید را در نظر بگیرید،جمله بسازید:

جمله مورد نظر:

-این شرایط ت*می است.

حال جمله را چوب کاری کنید:

-شرایط ت*می نمودارمان را رسم کرده است!

هرچند میتوانید کمی عنصراداره گونه:

نمودارمان مفتخر به رسم شدن بوسیله شرایط ت*می شده است!

و یا ادبیاتی:

صنما رحمی به نمودارمان کن

زین شرایط ت*ماتیک رهایمان کن!

و یا خاکستری وار:جیگرتو بخورم ت*می!!

را بیافزایید،این اضافات البته بر حسب حال شما به شاخه های گوناگونی تقسیم میشود!فعلا ذهنمان در شاخه های عشقولانه،ادبیات،اداره!میچرخد...برای موارد بعدی شما را در اسرع وقت مطلع میکنم!

 

+از خودمان فرمایشات در کردیم که شرایطمان ت*می است چون نمیدانیم با آنچه که پیش آمده چه کنیم!

+برای دوستانی که میدانند: از نیچه،هایدگر و سایر دوستان یوگی!!خسته شده ایم!البته میدانیم تقصیر خود مشنگمان است!

رو نوشت:ذوق داریم هر روز به آپیم انگار!

+ نوشته شده در  جمعه 1386/08/04 ساعت 11:8 PM  توسط Tameshk  | 


 

واقعیت این بود که ....خواسته قلبیمان این بود که...اتوپیایمان این بودکه بینمان فرقی نباشد اما انسان بسی پست تر از این همه دیسیپلین است!من با قلب شکسته دوستم چه کار باید بکنم؟!محکوم شدم!به آنچه که ناخواسته بوده...خریت کردیم برای تجربه کردن چیزی که چندین بار تجربه کرده بودیم!

 

+میگویند هر کسی که با خانواده اش حرفی اش(!)میشود،تندی وبلاگش(اضافه به قرینه لفظی!) باز میکند! ما اینگونه نیستیم!آری اینچنین بود ...

 این بود تبریک تولدمان به خودمان!مبارکمان باشد

+ نوشته شده در  جمعه 1386/08/04 ساعت 11:7 PM  توسط Tameshk  |