تبليغاتX
تمشک
 

کیمیا، خواهران غریب، خانه سبز، اتوبوس شب...

 

+ نوشته شده در جمعه 1387/04/28ساعت 8:38 PM توسط خاکستری

 

اگرچه همیشه سرم پایین است،

اما دیر زمانی است که رنگین کمان های از نفت درست شده،

در چاله های پر آب خیابان ندیده ام!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/04/27ساعت 9:12 AM توسط خاکستری |

 

لحظه های بی ربط زندگی ام،

که در نقطه شروع، شکل گرفتن،

حالا با یه اتفاق...

شدن لحظه های با ربط زندگی بی ربط ام!

+نقطه شروع!

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/04/24ساعت 9:55 PM توسط خاکستری |

 

هرچقدر هم خودت را بسپاری به باد،

یه کوه کوفتی هست که شترق می خوری بهش!!!

+روزهای سفیدم میگذرن و سیاه می شن...

و من خاکستری تر می شم!

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/04/20ساعت 5:17 PM توسط خاکستری |

 

گفتی تا کی به پیش پا افتاده های لعنتی دل خوش کنم،

من هم می گویم...(مدتی است که این جرات را یافته ام تا باور کنم)،

ما دچار روز مرگی شده ایم...آری...

روزمرگی...

همه ما!

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/04/09ساعت 9:42 PM توسط خاکستری |

 

گاهی می خواهم دستانم را رو به آسمان بلند کنم.

هر آنچه  از دوست داشتن در درون دارم را،

ها کنم رو به آسمان.

تا به آن بالاها روند...

چون دوست داشتن هایم اینقدر لطیف و بی خط هستند که ارزششان همان بالاهاست!

+ نوشته شده در شنبه 1387/04/01ساعت 6:4 PM توسط خاکستری |

 

در آخرین لایه های درونی ذهنم،

از زمان بلوغم تا کنون،

چیزی گم شده...

چیزی در ابعاد یک جسم!

+ نوشته شده در شنبه 1387/03/25ساعت 11:53 PM توسط خاکستری |

 

با توجه به اینکه امیدوارم شیخ همیشه خوش خبر باشد! باید بنویسم که: اگه ۲۴ ساعت دیگه قرار باشه بمیری تو این ۲۴ ساعت چه غلطی می کنی؟!

منم از تمام کسایی که تو پیوندام هستن دعوت می کنم که بگن چی کار میکنن!!

~~~

مادر کجایی که دخترت جوانمرگ شد!

هر دم ازین باغ بری می رسد/خبر مرگ زودتر از مرگ می رسد!

 ۲۱سال و نه ماهی زنده بوده ام و زندگی عادی ای داشته ام، تا حدی که حتی اگر بدانم یک روز مانده، مستاصل خواهم شد که چه گلی به سرم بگیرم!اما خوب چون روز آخر است و چون ما هم چیزی داریم به نام دل و باید دلمان را یک جا بگذاریم که در حال مردنیم پس ... بیا تو این دم آخری هر غلطی دلت  می خواد بکن تا حسرت به دل از دنیا نری!...ضمن آنکه باید بفهمم علت مرگم چه بوده، و کدوم بی پدر مادری این احتمال رو داده!!کمر به همت چیزای زیر می بندم.

کارهایی که انجامشون ندادم:

چیزایی که هرگز جرات و اجازه تصور کردنشون رو نداشتم رو هم تصور می کنم هم انجامشون می دم!!

مامانمو محکم بغل می کنم، می بویمش، می بوسمش!

همراه -او- به موج شکن می رم و دریا رو می نگرم!(هوا گرم باشه تا یخ نزنم!) در حالی که رانی هلو تو دستمه و دارم جون می کنم آخرین تیکه هلو رو از تو اون حلب! در بیارم بش می گم نشد این  دم آخری برا تو بمیرم!!و بعد می خندیم!!

به کسی که همه چیز رو می دونه میگم که گاهی اوقات بیان کردن اینکه خودم رو باور دارم و حقیقت رو در مورد خودم می دونم خیلی سخته!

به تمام کسایی که دوستشون دارم ولی نمی دونن میگم دوستتون دارم!(تلفنی مزش بیشتره!)

کارهای نوستالژیک واری که دوست دارم تکرار بشن:

انگشتای بابامو می گیرم که بازم مث ۱۸ سال پیش دستامو بذاره تو جیبش(هوا سرد!! باشه تا گرمای دست بابام خوب یادم بمونه) .

دوچرخه بنفشمو قرمز کنم!

کارهایی که حتماْ انجامش می دم:

SLEEPER رو میبرم آب انار میدم بهش!

تا جایی که می تونم و تا هرجایی که جای خالی تو بدنم باشه و بتونه پر شه شیرینی دانمارکی میخورم!

تو تمشک پیام تسلیت می ذارم :تمشک خاکستری خود را از دست داد!

آخر سر هم میرم برای اعلامیه ام عکس می گیرم تا مث پیامبرای کتاب دینی از این دنیا نرم!

کارهای بعد مرگم:

شب هفتم زرشک پلو...

+انا لله و انا الیه راجعون!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/03/23ساعت 1:46 PM توسط خاکستری |

 

مدتهاست خواستن دیگر توانستن نیست.

گرچه هردو با من نفس میکشند،

اما به هم پشت کرده اند!

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/03/20ساعت 12:47 PM توسط خاکستری |

تقدیم به رنگهایی که ساخته ام:

 

دستانت را به من بده،

تا بدانی که چقدر دوستت دارم.

با تمام ظریفی بی ظرافتم! تو را می خوانم

با تو پرواز می کنم تا آخرین نقطه محبت._خاکستری.

 

                                                                      ~~~                                 

 

شوق کودکانه ام را فهمیدی،

محبتم را شمردی،

زندگی را آموختی ام،

تا بدانم، تا بتوانم بزیم در عمق دوست داشتن.

بزرگی ات را..._سفید.

 

                                                                    ~~~

 

+غوطه خوردن در دو دنیا مرا با همین کلمات بزرگ می کند...

کسی نخواهد فهمید...

+ نوشته شده در جمعه 1387/03/17ساعت 9:39 PM توسط خاکستری |

 

و سرنوشت من بسان معدود انسان هایی که محکوم به تنهایی اند!

انسان هایی که عشق را،

در گذر اندیشه و درهم تنیدگی می پذیرند ـ سفید

و آن را در گذر محبت و رابطه جنسی تجربه می کنند ـ خاکستری.

+یکی شدن چه شیرین می نمود!

.

.

.

+این روزهای امام هالیدیز چرا تمام نمی شود؟

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/03/15ساعت 7:33 PM توسط خاکستری |

 

آه! زندگی!

چقدر روی سگی دارد!هی خودش را سخت تر و سخت تر می کند، اما ما همچنان زندگی میکنیم!                                                             

~~~

در این وانفسای زندگی به **** رفته،

شوق کودکانه ام در برابر بزرگی ات،

آن چنان کوچک شده اند که دیگر من،

برای خودم،

به چشم نمی آیم!

~~~

تصمیمی گرفتم،

به ظرافت های زنانه ام که عمری سرکوبشان می کردم،

برگردم!

چطورش را نمی دانم!

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/03/13ساعت 9:59 AM توسط خاکستری |

 

امشب فهمیدم:

انسان آرمانگرا، ایده آلیست تا همیشه، با همه ایده ها و آرمان هایش در جهنم خواهد زیست!

اس ام اس دادند:" پروژه ات دست من است سروش"، جواب دادم "من سروش نیستم" و چه خوب که جنسیت ام هم با سروش یکی نبود! اس ام اس تبدیل به مکالمه شد، نشانی های سروش را گرفتم ووانمود کردم در همان آرمانشهر من، علیرغم واهمه ها، واقعیت ها و باور اینکه دیگران درک این را ندارند که در محلی آکادمیک(؟!) حضور دارند، باور دارم به آنچه که می گذرد!نشان دادم که در تکاپوی یافتن سروشم!!از معتبر ترین منبع خود با شک پرسیدم آیا سروش وجود خارجی دارد؟جواب نه را شنیدم!

گفتم به این آقای امیر خان "سروشتان پیدا شد همانی که قد بلند دارد؟!"او هم گفت "بله!"...

دلیل اینکه می خواهم ساده باشم، نشان می دهم که زود باورم، فقط به خاطر این است که پست اندیشان محترم را بهتر درک کنم!

اس ام اسی دیگر از آقای امیر خان آمد! ـخوش آمد ـکه نام مرا خطاب می کرد با همراهی لغت "جان"

"ممنون شرط را بردم"...در عجبم که بر سر اشخاص با القاب"جان" چطور شرطبندی می کنند؟!

مناجات:خدایا ممنون که وجود دارم تا باعث شوم جوانان این مرزوبوم نه فقط با در نظر گرفتن جنسیتم در همه افکار پستشان، بلکه برای داشتن اوقاتی خوش برای سر کردن با دوستان، شرط ببندند!(با عرض پوزش از برادران و خواهران محترمی که افکارشان پلید نیست).خدایا باز هم تو را شکر که کسی را یافته ام تا زیر سایه اش امان بگیرم!

آری...من،۲۲ سال،ادبیات انگلیسی!دانشکده انسانی!حال که چی؟

نپرسیدی چرا خنده رو؟!...به خاطر به سخره گرفتن خیل عظیمی از انسانها و اینکه جوابی نداشتی برای من!

امشب...دلم بدجور گرفته!کسی دوایش را پیدا کند...به دادم برسد...امضا:خاکستری بیمار!

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/03/09ساعت 4:29 AM توسط خاکستری |

 

با خودم زمزمه می کنم "آزادی، دامن بگشا"...

چه کرده ای آزادی با من، که حتی در این ترس و واهمه، در این خفقان، به تو فکر می کنم!

چقدر دلم می خواهد لولیدن در تراوشات ذهن ملولم واقعی شوند...

من می خواهم آزادانه بگویم، آزادانه بشنوم، آزادانه بنویسم، آزادانه بسرایم.

من می خواهم آزادانه بروم، بیایم.

من می خواهم آزادانه در همین دنیا سرم را بر روی شانه های او بگذارم، دستش را بگیرم و قدم بزنم و نه در ذهنم!

من می خواهم آزادانه بخواهم!

افسوس آزادی شلوار پوش من!

+من عاشق موسیقی متن فیلم های فرانسوی ام!

(Le Moulin از فیلم Amelie )

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/03/07ساعت 9:15 PM توسط خاکستری |